دخترطلای ماماندخترطلای مامان، تا این لحظه: 12 سال و 11 روز سن داره

برای تو که میدونم یه روزی میای...

برگ پنجم

عزیزم    امروزم دلم خیلی گرفته ، خیلــــــــــــــــــی  هیچی بر وفق مرادم پیش نمیره و احساس میکنم دارم ازت دور و دورتر میشم . دلم برای بابایی خیلی میسوزه ، خدایا به خاطر اون ،مشکلاتمون رو حل کن ، هر روز یه مشکل جدید پیش پامون نذار . خدایا اینقدر ناامیدمون نکن ، خدایا ما که جز تو کسی رو نداریمممم   خدایا پس کی این روزا تموم میشه ، کی یه روز خوب میاد ؟ کی اون روز میاد که من اینجا خبرای خوب بنویسم ؟؟ ...
30 شهريور 1392

برگ سوم

عزیزم  فردا صبح نوبت دندونپزشکی دارم ،آخه چند تا دندون خراب دارم  میدونی من خیلی از دندونپزشکی بدم میاد ، ولی واسه خاطر تو میرم ، دارم خودمو آماده میکنم تا وقتی اومدی تو دلم مشکلی واسه خاطر دندونام نداشته باشم .   گلم  این ماه از یه دکتر دیگه وقت گرفتم ، میگن کارش خوبه ، ولی دلم نمیخواد همه آزمایشها و همه مراحل رو دوباره از اول شروع کنم ، چی میشه عزیزم اگه این ماه بیای تو دلم و کارم به این دکتر جدید نکشه .   فردا نوبت سونو دارم میخوام بدونم فولیکول غالب دارم یا نه ، تا ببینیم خدا چی میخواد .    قشنگم  مامان و بابا رو بیشتر از این منتظر نذار ، زودی بیا پیشمو...
27 شهريور 1392

برگ دوم

عزیزم...   یک سال و 4 ماه از وقتی که از خونه خدا برگشتم میگذره ... تصمیم داشتم وقتی از این سفر برگشتم یه کاری کنیم که تو زودتر بیای .   اونجا کنار کعبه بارها بارها از خدا خواستم که هر چه زودتر بیای پیشمون ولی تا الان که خدا نخواسته...باز میگم خدایا شکرت ... همه دنیا بخواد و تو بگی نه ، نخواد و تو بگی آره تمومه.  خدایا منتظرم پس کی بهم میگی آره ؟؟؟؟    عزیزکم ... زودتر اجازتو از خدا بگیر و بیا پیشمون که خیلی وقته منتظریم .  دیگه طوری شده که هر کی منو میبینه سراغتو ازم میگیره ... منم به کسی نمیگم که هر کاری میکنیم نمیشه ... میدونی ،دلم نمیخواد کسی بدونه ...ولی تا ...
22 شهريور 1392

برگ اول

سلام به تو که میدونم یه روزی میای ...   این وبلاگ رو ساختم تا حرفایی که نمیتونم به کسی بگم رو اینجا  واسه تو بنویسم . نمیدونم تو چندمین برگی که مینویسم خبر اومدنت رو خواهم نوشت . امیدوارم که زیاد منتظرم نذاری ، چون دلم کوچیکه و طاقت انتظار رو نداره ... ...
20 شهريور 1392
1